نوشته های محمد جواد شکوری مقدم
به همراه یک تیم صمیمی و مهربان سایت های کلوب دات کام ، میهن بلاگ ، آپارات ، لنزور و فیلیمو ... را مدیریت می کنیم

آخرین پستها

چند کلمه شوخی و جدی با مدیر تلگرام  •  باورش سخت بود ولی اتفاق افتاد !!  •  توسعه ، کجایی ؟ دقیقا کجایی ؟!  •  داستانی جالب از یك مدرس استراتژی  •  و اما آپارات فیلیمو  •  متاسفانه شادی در میان ایران بسیار کم رنگ شده  •  به کجا چنین شتابان ای عاقل ؟!  •  حضور مقامات سیاسی در شبکه های اجتماعی  •  انقدر لذت بردم که دیدم روا نیست شما نبرید  •  اخباری از آپارات و کلوب دات کام  •  یعنی میشه یک کلیپ اینقدر تاثیر گزار باشه ؟ !  •  دین دار واقعی همیشه الویت ها را می داند مثل سید مهدی قوام  •  6 میلیون ساعت کاربر ماهیانه در کلوب دات کام و ...!  •  ورود دیپلمه ها ممنوع !!  •  یه مصاحبه و چند ملاحظه  • 

داستانی جالب از یك مدرس استراتژی
چهارشنبه 6 آبان 1394-11:52 قبل از ظهر



جایی این مطلب را خواندم و احتمالا برای همه مفید است....



قبل از اینكه درس مدیریت بخوانم، همیشه واژه های «استراتژی كسب و كار» و «استراتژی فردی» برایم جذاب بودند. همیشه دوست داشتم «استراتژی» بدانم و بفهمم. برایم مثل قلعه ای می ماند در دوردستها: عظیم، خیره  كننده و سرشار از رمز و راز. در دوران دانشگاه، درسها را یكی پس از دیگری به سرعت گذراندم تا نوبت به درس استراتژی برسد. روز موعود فرا رسید. سر كلاس درس نشستم و تمام جسم و جانم را متمركز كردم تا مفهوم این واژه اسرارآمیز را درك كنم.

قلعه استراتژی فردی

جلسات یكی پس از دیگری آمدند و رفتند و من همچنان سیراب نشده بودم. آنچه میشنیدم بسیار تئوریك بود... 

به سراغ كتابها رفتم. دیوید را خواندم. مینتزبرگ و هكس و تامسون و شواترز و پورتر و كیم و راملت و... حسم بهتر شد. اما هنوز بیشتر می خواستم. آن سالها به تازگی به یك پست مدیریتی ارتقا پیدا كرده بودم و هنوز احساس میكردم استراتژی باید ذهنم را بازتر كند. قلعه را دیده بودم. درها را باز كرده بودم. راهروهای قلعه را گشته بودم. اما تو گویی كه اتاقی در تاج قلعه بود كه هیچكس راه آن را نشان نمیداد و هیچ راهرویی به آنجا  منتهی نمیشد.

مدتی نگذشته بود كه به حادثه ای " معلم استراتژی" شدم . كلاسی بود و دانشجویانی كه عمدتاً از مدیران كسب و كار بودند و ظاهراً چند مدرس را به اعتراض تغییر داده بودند و فرصتی دست داد تا من در كلاس آنها حاضر شوم. از سال 85 آموزش استراتژی را آغاز كردم و مجموعاً حدود 1500 نفر را تعلیم دادم: در بیش از
چهل دوره و هر دوره چهل ساعت...  قلعه را به آنها معرفی میكردم و آنها را دور تا دور آن میگرداندم و راههای پیدا و پنهان را نشان میدادم. اما خود
میدانستم كه این قلعه را اتاقی است كه خود هرگز راه بدان پیدا نكرده ام. 

سالها گذشت...

یك روز، در گوشه یك نمایشگاه، فرصتی دست داد تا با مدیری بر سر میز بنشینم كه گردش مالی سازمانش، با  درآمد نفتی كشورم قابل مقایسه بود! در لا به لای حرفهای دوستانه و گزارش كارها و ...، حرف از مدیریت شد و گفتم كه در كنار فروشنده بودن، «معلم» هم هستم و «استراتژی» هم درس میدهم.

پرسید: استراتژی را چگونه تعریف میكنی؟ كمی فكر كردم. آنها كه استراتژی را میشناسند میدانند كه ده ها تعریف وجود دارد كه برخی همسو و برخی متضاد و متعارض هستند. به هر حال، به حیلت معلمی و با بازی  كلامی، تعاریف را به هم چسباندم و معجونی را به خوردش دادم: كمی از پورتر، با عصاره ای از مینتزبرگ، با طعمی از گری همل. با كمی افزودنی از هكس به همراه رنگهای طبیعی و با كمی افزودنی های مجاز! 

تمام مدت با لبخند نگاهم كرد. در پایان گفت: من درس مدیریت نخوانده ام. به همین دلیل، ذهنم چندان پیچیده و مجرد نیست. 

من آموخته ام كه استراتژی، تخصیص بهینه منابع است. اینكه وقت و سرمایه و نیروی  انسانی و دانش و تجربه و مهارت خود را صرف كدام حوزه كنی و از كدام حوزه ها، دوری كنی. استراتژی هنر «انتخاب كردن» و «كنار گذاشتن» است. هنر تشخیص اینكه به كدام بازار رو كنی و از كدام بازار صرف نظر
كنی. هنر اینكه چشم را بر روی كدام مشتری ببندی و از منافعش صرف نظر كنی تا دستانت برای خدمت بیشتر به مشتری دیگر، آزاد و رها بماند. هنر فرار كردن از وسوسه «دستیابی همزمان به همه چیزهای خوب.

دوست داشتم بیشتر حرف بزنم كه فردی آمد و آن مرد، با خداحافظی شتابزده، میز را ترك كرد. فهمیدم كه  «استراتژی» به او میگوید كه بیش از این، «زمانش» را صرف گفتگو با من نكند.

راه اتاق بالای برج را یافته بودم! چند هفته بعد، برای همیشه، آموزش استراتژی را رها كردم و زندگی دیگری را آغاز كردم. تغییراتی چنان بزرگ در زندگیم حاصل شد كه دانشگاه و درس و مدرسه، هرگز برایم ایجاد نكرده بودند.

استراتژی هنر «انتخاب كردن» و «كنار گذاشتن» است




این تعریف بالا چیزی بود که سالیان سال پدرم به ما می آموخت .... شهامت تعطیل کردن یک پروژه 10 برابر شهامت شروع کردن آن است







حمیدرضا
یکشنبه 20 دی 1394 12:27 بعد از ظهر
سلام. متن رو خیلی نگاه کردم ولی جایی ندیدم که رفرنس درست به shabanali.com بدید!
من این متن رو ندیده بودم قلا، ولی با همون چند خط اول فهمیدم که این نوشته از جنس نوشته های محمدرضا شعبانعلیه.
توکلی
پنجشنبه 26 آذر 1394 06:19 بعد از ظهر
سلام جناب شکوری
درخواستی از شما دارم: ازتون خواهش می کنم پخش اتوماتیک ویدئوهای آپارات رو غیر فعال کنید؛ چون وقتی که در وبلاگ قرار می دیم خیلی آزار دهنده است.
ممنونم ازتون.
پاسخ محمد جواد شکوری مقدم : مشکل فنی بود که حل شد.
نارسیس سبز
سه شنبه 26 آبان 1394 11:49 بعد از ظهر
درود
جالبه مدیریت استراتژیک از درسهای مورد علاقه من بود و دیدگاهم رو مخصوصا در کار عوض کرد. با هناوید موافقم فکر کردن قبل از هر کار خوبه اما هدف و وسایلی که در اختیار داریم و بسیار مهمه. یاد گرفتم در تمام زندگیم هدفهام رو اولویت بندی کنم
سحر خانم
شنبه 23 آبان 1394 08:39 بعد از ظهر
سلامی به شیرینی دلتون
خعععععععععلی خوشحال میشم پیش منم بیاین
هناوید
چهارشنبه 20 آبان 1394 09:41 قبل از ظهر
به قولی درک مهمه نه مدرک ...
بازی با الفاظ کجا به کارگیری اون توزندگی و کار کجا ..
به امید روزی که سنجیده رفتار کنیم ... فکر کردن قبل از هر کاری میتونه شما را برای یک استراتژی خوب یاری برسونه ..
سپاس بابت این مطلب آموزنده
شاهین
دوشنبه 18 آبان 1394 12:50 قبل از ظهر

از این مطالبیه که بعدش ادم سرشو تکون میده و چند لحظه پلک نمیزنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.